آیدا از وقتی که شروع کرد به حرف زدن، توی خواب هم همون چند تا کلمه ای که بلد بود رو می گفت. هنوز هم توی خواب خیلی وول میخوره و زیاد پیش میاد که حرف بزنه.
چند وقت پیش با صدای پای کسی از توی آشپزخونه از خواب پریدم و سریع چراغها رو روشن کردم، دیدم آیدا سر جاش نیست. رفتم توی آشپزخونه دیدم آیدا داره توی خواب راه میره، می گفت می خوام حلوا درست کنم! بغلش کردم و آوردم سر جاش خوابوندم.
دوباره چند شب پیش هم می خواست بره توی آشپزخونه ظرف بشوره! که اون موقع ما هنوز بیدار بودیم و نذاشتیم بره توی آشپزخونه و سریع دستهاشو گرفتم تا دوباره خواب رفت.
وقتی با دکترش مشورت کردیم گفت که یه کم عجیبه چون بچه ها معمولا تو سنهای بالاتر توی خواب راه میرن و ممکنه از خستگی زیاد باشه و اینکه حتما درها رو قبل از خواب قفل کنید و وسایل خطرناک سر راه نباشه!
خواب
نوشته شده در دسامبر 23, 2010 به وسیلهی مریم
« pingu
وای خدا حالا چرا حلوا؟ مراقبش باشین
مواظب آیدا خانوم ما باشین! البته این جمله خیلی کلیشه ای. چون نیازی به گفتنش نیست و پدر و مادر هزاران برابر هر کس دیگه ای مواظب فرزندشون هستن!حلوای دست پخت مربای خاله خوردن داره ها،البته تو بیداری!
ای جااااااااااااااااااننننننننننننننننممممم
عگس آیدا اون بالا D:
manam bache boodam too khab rah miiraftam bichare mamanam mano az kojaha ke peida nemikard
oon axe bala ro bebin joojoo
سلام
به نظرتون برای کسی مهمه که وقتشو بزاره و بیاد اینجا در مورد ایدا خانم شما بخونه. مثلا اینکه آیدای شما امروز چیکار کرد و چیکار نکرد؟
من کسی رو مجبور نکردم بیاد اینجا رو بخونه. برای من مهمه که اینجا بنویسم حتی اگه کسی هم نخونه وباید بگم که اینجا هم خواننده های خودشو داره.
هزاران آیدا در این مملکت زندگی می کنند . می توانیم به جای روزنوشت آیداهایمان در مورد آینده آیداها حرف بزنیم
به نظر شما بهتر نیست؟
وا…چي بهتر از اين كه ادم بياد و روزمرگيهاي يه دختر كوچولوي ملوس و معصوم رو بخونه.
هيچي خوشكلتر از روزمرگيهاي يه بچه ملوس نيست چون دنياشون اينقدر پاكه كه ادم حال ميكنه از خوندنشون.
من با اين همه مشغله هر روز اين وبلاگو چك ميكنم تا ببينم ايدا طلا چيكار كرده.
اونوقت شما اقاي فردين سالارزاده چه فرمايشاتي ميفرماييد.
برای خانم ریحانه و البته برای مامان آیدا
میدانی، یک چیزی کم است. یک چیزی که باعث میشود یکی بنویسد، حتی در حد همین صفحهی سفید، و یکی ننویسد. یک چیزی، یک جایی، کم است. احتیاج به دانستن، در این جا که دانستن از آدم دریغ میشود را بگذاریم کنار، از او که اینجا فقط زنجموره مینویسد تا اویی که شرح دلبریها و بزرگیها و موفقیتها و شوهر خوشتیپ روشنفکر و زن خوشگل بافرهنگ و بچهی مامانی نابغه و چه و چههایش را اینجا ردیف میکند، از او که میخنداند تا او که گریه میکند، همه، یک مرگشان هست که مینویسند. این را میفهمم. حس میکنم
چه خبر از فقسلی و مامان فقسلی؟!!! خوبین؟!
پسر دایی من تو خواب راه میرفت وقتی میومد خونه بی بی
آغام (خدا بیامرز) موقع خواب میبستش به درخت وسط حیاط
وای چقدر این صحنه باحال و خنده دار بود. امتحان کنید !!!
مریم جون شمایید تو فیس بوک واسه من درخواست دوستی فرستادی؟اسمش مریمه ولی فامیلیش کامل نیست
……………
نه ریحانه جون. من فیس بوک عضو نیستم.