آیدا از وقتی که شروع کرد به حرف زدن، توی خواب هم همون چند تا کلمه ای که بلد بود رو می گفت. هنوز هم توی خواب خیلی وول میخوره و زیاد پیش میاد که حرف بزنه.
چند وقت پیش با صدای پای کسی از توی آشپزخونه از خواب پریدم و سریع چراغها رو روشن کردم، دیدم آیدا سر جاش نیست. رفتم توی آشپزخونه دیدم آیدا داره توی خواب راه میره، می گفت می خوام حلوا درست کنم! بغلش کردم و آوردم سر جاش خوابوندم.
دوباره چند شب پیش هم می خواست بره توی آشپزخونه ظرف بشوره! که اون موقع ما هنوز بیدار بودیم و نذاشتیم بره توی آشپزخونه و سریع دستهاشو گرفتم تا دوباره خواب رفت.
وقتی با دکترش مشورت کردیم گفت که یه کم عجیبه چون بچه ها معمولا تو سنهای بالاتر توی خواب راه میرن و ممکنه از خستگی زیاد باشه و اینکه حتما درها رو قبل از خواب قفل کنید و وسایل خطرناک سر راه نباشه!
دستهبندیشده در: برای آیدا، خاطرات | 12 دیدگاه »


















