نوامبر 19, 2009 بدست مریم
کلمات فقط ساده ترین ابزارهای رفع نیاز انسان هستند و در انتقال آنچه در ذهن داریم معصوم ترین موجوداتند از ناتوانی.
به این ترتیب دنیا مجموعه پیچیده ای است از گره خوردگی سوء تفاهم ها. ناتوانی معصومانه کلمات یک سوی این رابطه مجهول است، سوی دیگر رابطه، بد فهمی و سوء درک همان چیزی است که ناقص و الزاما نا تمام بیان شده است. اکنون بنگر که از میان دو چیز ناقص چه حاصل می شود و آن را با تصاعدی به نسبت تمام گوش و زبان های عالم اندازه بگیر و ضرب کن در سوءنیت و بد گمانی سرشتی هر ذهن به سبب ترس فطری انسان از حس احتمالی خطری که از وجوه گوناگون، هستی اش را تهدید می کند؛ و تصورش را بکن در چه بهشتی به سر می بریم!!
روزگار سپری شده مردم سالخورده- کتاب سوم- پایان جغد
ارسال شده در پیشنهاد کتاب | برچسبها ناتوانی, کلمات, ذهن | 1 دیدگاه »
سپتامبر 15, 2009 بدست مریم
وقتی هوا بهت حالی میکنه که دیگه تابستون داره تموم می شه، تو هم به این فکر می افتی که از اندک روزهای باقی مونده نهایت استفاده رو بکنی. ما هم آخر هفته رو رفتیم باغ وحش روتردام و جاتون خالی خیلی خوش گذشت فقط هوا یه کم بارونی بود که اونم زیاد بد نبود! آیدا هم هر حیونی رو که می دید کلی ذوق می کرد.
چند تا عکس از آیدا در باغ وحش:


پ.ن. منم برای اولین بار از نزدیک نورافشانی زیستی موجودات دریایی رو دیدم!
ارسال شده در برای آیدا, خاطرات | برچسبها پاییز, باغ وحش | 11 نظرات »
چند وقتی هست که شروع کردیم به دیدن سریال Desperate Housewives . جالبه که با این همه تفاوت فرهنگی چقدر راحت می شه با شخصیت هاش ارتباط برقرار کرد. شخصیت هایی که همیشه اطراف خودمون می بینیم.
اوایل خودم تنها( البته با آیدا) سریال رو می دیدم ولی اینقدر پیش بابای آیدا ازش تعریف کردم که الآن دیگه لازم نیست تنهایی سریالو ببینم! حالا هر شب بعد از اینکه یه چند قسمت رو نگاه کردیم بابای آیدا توی رفتار های من دققیق می شه و میگه که شبیه کدوم شخصیت هستم! تا حالا که دو تا از شخصیت ها رو در من کشف کرده خدا بقیه شو به خیر بگذرونه
ارسال شده در پیشنهاد فیلم | برچسبها فیلم و سریال | 3 نظرات »
یک سال گذشت با همه سختی ها و لذت هاش و آیدا یک ساله شد.
پ.ن. آیدا از دیشب تب داه و نمی دونم چرا؟ امروز هم با بابای آیدا بردیمش دکتر. قراره فردا بعد از اینکه داروهاشو مصرف کرد دوباره ببریمش برای معاینه. امیدوارم که خیلی زود حالش خوب بشه
ارسال شده در برای آیدا, خاطرات | برچسبها تولد, تب | 7 نظرات »
آسمان زیر بال اوج تو بود
چون شد ای دل که خاکسار شدی!
سر به خورشید داشتی و دریغ
زیر پای ستم غبار شدی!
ترسم ای دلنشین دیرینه
سرگذشت تو هم ز یاد رود
آرزومند را غم جان نیست
آه اگر آرزو به باد رود!
ه. ا. سایه
ارسال شده در Uncategorized | 3 نظرات »
۱- آیدا امروز واکسن یازده ماهگی شو زد. بر خلاف انتظار زیاد هم گریه نکرد و خیلی زود آروم شد!
۲- آیدا از لثه خانوم به دندونی تغییر نام داد به خصوص از الان که قراره هر شب مسواک بزنه!
ارسال شده در برای آیدا, خاطرات | برچسبها مسواک, واکسن, کودک | 5 نظرات »
گناه چیست؟
1- “- گناه چیست خاله بیگم؟
- گناه چیزی است که نباید به ان نزدیک بشوی!
- من خیلی فکرش را می کنم، خاله بیگم.
- فکرش را نکن فکر گناه خود گناه است. به گناه فکر مکن، وسوسه ات میکند….
من می ترسم. من چشم و گوش و هوش دارم و از همین می ترسم؛ و از همین بابت گناه به پایم نوشته می شود و ممکن است جهنمی بشوم. من چطور می توانم از امروز تا آخر عمرم که شاید شصت یا هفتاد سال باشد گناه نکنم؟ بالاخره گناه می کنم، حتما گناه می کنم، چون گناه خیلی نزدیک است به آدم….
باید چشمت را به روی همه چیز ببندی. باید سرت پایین باشد و مدام ذکر خدا بگویی. دلت نباید دمی غافل بماند از خدا. و او زن هایی را در جهنم نشانم داد که هر کدام به یک تار موی سرشان آویزان بودند و در آتش می سوختند و عجب بود که ان تار مو کنده نمی شد. پرسیدم چطور ان تار مو کنده نمی شود؟ گفت در کار خدا سوال می کنی؟ و من تمام خیالم، تمام خیالاتم در آتش جهنم می سوزد…
ملا احد می گوید سوال کفر است. خاله بیگم هم این را می گوید. می گوید گلایه از زندگی نعمت زوالی است، و آنهایی که به فکر افتاده اند خود را زنده به گور کنند در سالهای قحطی کفر کرده اند. راهها بسته است، حتی اگر آدم به صرافت این بیفتد که برای کمتر گناه کردن، خودش را بمیراند گناه است. من می ترسم قفط می ترسم.”
(روزگار سپری شده مردم سالخورده، کتاب دوم، برزخ خس)
2- یا به قول خیام :
گویند بهشت و و حور عین خواهد بود وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک آخر نه به عاقبت همین خواهد بود
گویند بهشت و حور و کوثر باشد جوی می و شير و شهد و شکر باشد
پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد
3- نمی دونم اگه روزی آیدا این سوال رو از من بپرسه جوابش رو چی میدم چون هنوز خودمم نمی دونم گناه چیست!
ارسال شده در برای آیدا, پیشنهاد کتاب | برچسبها گناه, بهشت, جهنم | 3 نظرات »
من باید اعتراف کنم که انگیزه من از رسیدن به قدرت فقط میتونه به دست آوردن ثروت باشه یعنی من بیشتر از قدرت به ثروت علاقه دارم که البته جدا از هم نیستند و هر کدوم دنبال دیگری اند.
من اگر قدرت یا ثروت داشتم:
1- بابای آیدا رو با پارتی بازی هم شده به قدرت می رسوندم تا بتونه به تمام آرزوهاش برسه یا حداقل خودم براش یک عدد مک بوک ایر با دی وی دی درایو اکسترنال و یک ایبوک ریدر جدید آمازون و یک کردیت کارد پر از پول و یک عدد آزمایشگاه تهیه می کردم.
2- بخشی از ثروتم رو می بخشیدم به بابام تا دیگه یه کم استراحت کنه و البته بخشی اش هم به دایی (بابای بابای آیدا).
3- برای آیدا هم معلم خصوصی میگرفتم تا چند تا زبان و موسیقی یاد بگیره و کلی کتاب و اسباب بازی براش میخریدم.
4- و البته هر سال مسافرت و گردش و تفریح و تور اروپا
پ.ن. من قدرت رو دوست ندارم و دلم هم نمی خواد که رسیدن به قدرت برام انگیزه یا هدف باشه ( شاید به خاطر اینکه هیچ وقت قدرت نداشتم). در مورد بابای آیدا که خودش یه فکرایی به حال خودش کرده در مورد بابام هم که فکر کنم اگر تمام ثروت نداشتم رو هم بهش تقدیم می کردم بازم سر جاش بند نمی شد و مورد آیدا هم که پول زیادی نمی خواد ان شا الله حتما براش انجام می دیم حالا معلم خصوصی هم نشد عیبی نداره! و مورد آخر هم نشد ایرانگردی رو که ازمون نگرفتن این همه جاهای قشنگ تو ایران خودمون داریم!
من آش قدرت رو با جاش می بخشم به کسانی که لیاقتش رو دارن چون من نه جنبه شو دارم نه حوصلشو (به علت رگ شیرازی)!
ارسال شده در برای آیدا, دانا, روزانه | برچسبها ثروت،قدرت، آرزو | 4 نظرات »
ارسال شده در عکس | 7 نظرات »